سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 

محرم و کمک به فقرا

شنبه 85 دی 23 ساعت 11:50 عصر

پیرمرد مردد بود که با من صحبت بکنه یا نه؟سید هم بود،نمی دونستم که چی می خواد بگه!کمی نزدیکتر شد و نگاهی به من کرد...از نگاهش فهمیدم می خواد کمکش کنم،نگاهی کردم و گوشم را نزدیکتر بردم تا ببینم چی می خواد! نگاهی به من کرد و با صدایی ضعیف و خسته گفت آقا پول ده تا نان را برای من حساب می کنید،بغض گلومو گرفت ،اینکه توی اون لحظه در عرض چند ثانیه به اندازه یک صفحه A4 خودم رو سرزنش کردم بماند،با اشاره بهش فهموندم که دیگه ادامه نده،می خواستم کمتر خجالت بکشه،ساکت شد هر چند هنوز با نگاش حرف می زد،گفتم پدرجان اگر بیشتر هم نیاز دارید بگو! گفت بله 12 تا!خیالش که راحت شد 100 تومنی رو که توی دستش بود گذاشت تو جیبش!باز هم آروم نشدم نه اینکه از خودم تعریف کنم!نه!ولی هزار تومن دیگه هم نذر حضرت عباس(ع) کردم ...خیلی سوختم،پیرمرد هزار تومنی رو که گرفت 100 تومنی شو داد به من. گفتم برای چی؟گفت : پول نون!با خودم گفتم خدایا یعنی تا این حد قناعت؟فهمیدی که؟پیرمرد ،دنیا را به اندازه همین ناهار می خواست!نه بیشتر...
اینکه از نانوایی تا خونه چقدر با خودم کلنجار رفتم و چه گفتم هم بماند! با خودم گفتم آنقدر برای ما از محرم و روضه و گریه گفته اند که قرار دادن واژه هایی چون محرم و کمک به فقرا برایمان سخت جلوه می کند...شاید تقصیر ماست،نمی دونم...چرا کمک به فقرا با ماه رمضان مانوس شده؟یعنی توی ماه های دیگه نمی شه به فقرا کمک کرد!
راستی برای این مطلبم با گوگل هم دیدار داشتم اما هر چه گشت تصویر مناسبی برای فقر  پیدا نکرد...شاید اصلا فقر وجود ندارد!


نویسنده : قلم بدست مسطور

نظرات دیگران [ نظر]


تولد وبلاگ مسطور!!

شنبه 85 دی 23 ساعت 3:37 صبح

سلام... بدون مقدمه بگویم این نوشته هم آغازاست هم پایان...پایان ننوشتنم و آغاز نوشتنم...پایان یک وبلاگ و آغاز این وبلاگ اما این بار آمده ام که بمانم از حضرتش(ع) مدد گرفتم وضویی و بسم اللهی و قرآنی و وبلاگی!
نمی دانم بودی یا نه!چند روز پیش برای جمعی گفتم من معتقدم می شود نوشت و اثر گذار بود ، می شود! به شرطی که مدد بگیریم که گرفتیم و گرفته اید... .
اگر بخواهم از این چند ماه ننوشتن بگویم خود می شود مثنوی 70 من ! پس فعلا از این سختی معافم کنید و به همین مسطور قناعت کنید،به قول معروف سین جیم‏مان نکنید!
...هفته گذشته یکی از سختترین دوران عمرم بود.دوران! بله ، آنقدر سخت گذشت که اکنون حتی تاب و توان واگویه‏ی آن را هم ندارم،حسن‏مان رفت و ما ماندیم و غم و ... . بد نیست بدانید یکی از دلایل نوشتنم هم همین! بود...چرایش بماند که فرموده اند:عاقل را یک اشاره کافی است...تولد مسطور را تبریک نمی گویی؟هر چند تا برسیم به آنجا که مدعی تولد شویم راه زیادیست.
تا بسم اللهی دیگر خدا نگهدار
یا علی


نویسنده : قلم بدست مسطور

نظرات دیگران [ نظر]